ماجراهای یک خواهر و برادر
معلم ولی به نظر من حالا هـر کـس از شـما می دونـه منو راهـنمایی کنه دیروز تو مدرسه یک اتفاق عجیب افتاد. بعضی از گروه ها کلاسی بودند؛ توضیحات و عکس کُنار در ادامه مطلب... این معما 1- برگ ندارد، شاخه و ساقه و ریشه هم ندارد. 2- به آب، خاک و کود هم نیاز ندارد. 3- رنگ و بو ندارد. 4- به نورخورشید نیاز ندارد. 5- با دست گرفته نمی شود. 6- بهترین نوع آن گلی است که در چمن باشد. به نظر شما چه گلی است؟ یه کم فکر کنید. این مطلب را از وبلاگ پدرم برداشتم، چون جالب بود! برای دیدن جواب به ادامه ی مطلب بروید. دختردایـیـم اینا که امروز پیش ما دعـوت بو د ند تعریف کرد که سر صبح بلند شده گفته : گوســــــــــــفند کـــــــــو! گوســــــــــــــــــــفند کــــــــــو! داییم ازش می پرسه کدوم گوسفند؟ اونم گفته همون که ما رو زد دیگه! مادرش میگه :اینجا که گوسفندی نیست ،فقط ما هستیم ودانیال . اونم نگاه میکنه میبینه که آره کس دیگه ای نیست .........آخیـــــــــــش .باباش میگه چی شده اونم تعریف میکنه که من وآتنا تو یه مدرسه بودیم بعد یه گوسفند خیلی بزرگ وخیلی خیلی عصبانی باشاخای خیلی خطرناک اومده و ما را تهدید کرده که باید برای شورای دانش آموزی به اون رای بدیم واگر رای ندیم ما رو میزنه ! چون اون گوسفند بود وما هر چی بهش توضیح میدادیم که تو گوسفندی ونمیتونی کاندید بشی وما نمیتونیم بهت رای بدیم ،اون نمیفهمید ودنبال ما می کرد تا ما را بزنه ...وچنان با شاخاش ما را می زد که نگو!!!کسی هم جرات نمی کرد ما را نجات بده . وقتی داشته اینو برا باباش اینا تعریف میکرده ،داییم از خنده روده بر شده هــا هـــا هـــا هــــا هــــا البته ماهم همین طور هـــا هـــا هـــا هــــا... شـما را....شـما را نمیدونم . توآکواریوم ما یه ماهی هست صورتی ما وقتی شنیدیم خورشید گرفتگی شده خیلی خوشحال شدیم و رفتیم با عینک های مخصوص آتنا می گه: مثل یه سیبِ که فضاییا اونو گاز زدن. اینم عکسامون:
از ما پـرسـید که چرا گوش
مثـل علامت سوا لِ ؟
باید می پرسید چرا علامت سوال
رو مثـل گوش
درست کردن ؟
! منـتـظرم
گروه های، بزرگی از بچه ها درست شده بود.
بعضی های دیگه هم دسته های چند تایی خیلی بزرگ.
ظاهر کار نشون می داد که خیلی ها از قبل آماده ی این کارشده بودند
ولی بقیه ی بعدا جزو این دسته ها شده بودند.
جریان این قدر جدی
شده بود که کاری از دست شوراها
و مبصرها
ساخته نبود. حتی خیلی از
شوراها و مبصرها
هم جزو همین گروه ها
شده بودند.
جریان از این قرار بود که یک جنگ هسته ای (تمام عیار) راه افتاده بود. ![]()
گروه ها به هم حمله
می کردند و گروه بعدی رو می زدند
یا این کلاس حمله می کرد کلاس بعدی رو می زد.
این بزن بزن
از زنگ تفریح اول شروع شده بود و تا زنگ تفریح اخر
به اوج خودش رسید که با مداخله ی معلممون ![]()
خاتمه پیدا کرد
و مقصرهای اصلی دستگیر شدند و به دفتر فرستاده شدند.
و بچه ها به خوبی و خوشی با همدیگه صلح
کردند. این کار از یک شوخی ساده شروع شده بود ![]()
و تا یک جنگ هسته ای تمام عیار واقعی ادامه پیدا کرده بود.
حالا حدس میزنید که همدیگر را با چی می زدند؟
درسته با هسته ی کُنار!
بخاطر این معلممون اسم این جنگ رو جنگ هسته ای گذاشت!
را خودم
درست کردم. ![]()
اسم دو استانی که مرکزشان نقطه ندارد؟
برای دیدن جواب به ادمه ی مطلب بروید.
ادامه مطلب...
![]()
ادامه مطلب...
که از همه ماهی ها بزرگ تره(ماهی پرت) ،اون یکی دیگه زرده
ولی کوچکتره( ماهی گورامی طلایی). بزرگ تره، کوچیک تره رو همیشه می زنه
حتی نمی زاره غذا بخوره و بیشتره غذا ها رو خودش می خوره. دیروز که ما توی آشپزخانه نشسته بودیم و داشتیم نهار می خوردیم ، یک دفعه صدای خیلی بلند و عجیبی شنیدیم.
مادرم که زودتر به طرف آکواریوم دوید فریاد زد ماهی گیر کرده، ما هم که رسیدیم دیدیم ماهی زرده پشت تکه شیشه ای که برای رد کردن شلنگ هوا نصب شده رفته و گیر کرده
؛ ماهی صورتی هم با یک حالت خیلی عجیبی که تا حالا ندیده بودیم از آب می پرید بیرون و صدا های عجیبی از خودش در می اورد
و خودش رو میزد به شیشه![]()
![]()
![]()
و یا از پایین دم ماهی زرد رنگه رو می گرفت و می کشید تا اونو نجات بده. پدرم ماهی رو به آرامی نجات داد اون وقت ماهی صورتی هم کنارش آرام شنا کرد. اون موقع پدرم گفت:" دشمن دانا بهتر از دوست نادان و واقعا" مهر ومحبت را باید از حیوانات یاد گرفت، حالا اگر ما آدما بودیم می گفتیم به ما چه بذار بمیره ......

، حاضر کردم
و خوردم.
رفتم پیش متین
که با هم به مدرسه بریم اونا دوتا جوجه کوچیک داشتن یکی رنگ آبی و یکی رنگ سبز، ولی وقتی اونا رو دیدم تکون نمی خوردن! خاله گفت: از سرما مردن تو راه که می رین بندازینشون تو سطل آشغال. ولی ما چون جوجه ها قشنگ بودن و دلمون براشون سوخت حرف اونو گوش نکردیم از خونه که اومدیم بیرون تقسیم کردیم، جوجه ی سبز تو کیف من و جوجه ی آبی تو کیف متین. ما اون دو تا فسقلی رو به مدرسه بردیم.
وقتی از صف
بیرون اومدیم تو کلاس من جوجه رو از کیف خودم درآوردم وقتی بچه ها دیدنش گفتن: بزارش کنار چراغ و من گذاشتمش کنار چراغ. همین موقع آقا اومد ما زود رفتیم سرجامون جوجه رو زیر میز گذاشتم تا زنگ آخر زیر میز موند.
زنگ اخر که ما علوم داشتیم آقامون درمورد پرندگان حرف زد یکی از بچه ها گفت آرش یک جوجه آورده آقا گفت کوش؟ گفت: زیر میز. آقا آمد ورش داشت. گفت: چرا بیچاره رو توی کیفت گذاشتی فوری رفت و توی حیاط گذاشتش. یک دفعه جوجه زنده شد و راه رفت بچه ها خوشهال شدند و هورا کشیدن؛ همان موقع تعطیل شدیم آقا معلم به من گفت که کارت خیلی بد بود که نگو !
از همان موقع یاد گرفتم که دیگر حیوان ها را توی کیفم نکنم.
وقتی برگشتم خانه خاله از تعجب داشت غش می کرد. از اون موقع یه شب پیش من بود یه شب پیش متین ولی حیف بعد از چند روز یه صبح جیک جیک کرد و مرد ما هم اونو تو باغچه ی خونمون قبر کردیم.
خورشید رو نگاه کردیم
.
این اولین خورشید گرفتگی ایه که ما دیدیم، مامانمون توضیح داد که چون خورشید گرفتگی کامل نیست همه ی مراحل رو نداره یعنی بهش می گن خورشید گرفتگی ناقص.
وقتی فهمیدیم که خورشید کرفتگی کامل نیست خیلی ناراحت شدیم و رفتیم فیتیله رو نگاه کردیم،
وقتی برنامه ی فیتیله تمام شد خورشید گرفتگی هم تمام شد.![]()
تازه ما با تلسکوپمون با کمک پدرمون تونستیم از خورشید گرفتگی عکس بگیریم
و همه ی مراحلش رو نگاه کنیم، اول که شروع شد پایینش دیده نمی شد؛ ولی آخرش که داشت تموم می شد سمت چپش بود.


پیش دبستانی
بهمون آن جا چیز های زیادی یاد دادند
مثل قرآن، شعر، نقاشی و . . . .
یک روز که با مادرجون تلفنی
حرف می زدم، مادرجون گفت: چیزهایی که یاد گرفتی را برای من بنویس
و بفرست .
من فقط نقاشی و کاردستی بلدم و سوره ها و شعرها را حفظ کردم، اما نوشتن بلد نیستم! ![]()
برای همین به آرش گفتم
که شعرها و سوره ها را برام بنویسه
. ولی آرش میگه
من فقط بلدم شعر های که تو میخونی را بنویسم!
ولی من میگم چون مادرجون گفته چیزهای که بلدم را برایش بفرستم برای همین میگم باید سوره ها را هم بنویسی؛ ![]()
ولی باز این آرش آقا میگه من بلد نیستم.
مامان میگه بده من برایت بنویسم. ولی من میگم باید آرش بنویسه تا مادرجون ببینه آرش خطش خوبه یا نه. 
دلم برای مادر جون خیلی خیلی تنگ شده.![]()
حالا تا اون موقع یه شعر که بابام بهم یاد داده می خونم:
دندونامو می بینی از بس خوردم شیرینی
خرد شده مثل چینی
مامانم بیدار شد و پرسید چی شده ؟ 
با عجله گفتم : دیرم شده، 
زود بیا صبحانه بده بخورم برم مدرسه؛ الان دیرم می شه ها!
مامانم گفت: خیله خب تو بدو سریع خودت را آماده کن
تا من صبحانه را حاضر کنم. منم تند دست و صورتم را شستم؛
لباسم را تند تند تنم کردم،
وسایلام را آماده کردم اومدم نشستم صبحانه بخورم. ![]()
چقدرم تند تند می خوردم که نگو! مامانم گفت: تا تو غذا تو می خوری برم بابا تو صدا کنم که اونم دیرش نشه !
هنوز نرفته بود که برگشت گفت: آرش!
منم هاج و واج با دهن پرجواب دادم : ها (تو فکر این بودم که من که هیچ کاری نکردم
پس چی شده!)
مامانم گفت:
اوووف الان که ساعت دوِ -2-
نصفه شبه چطوری میگی دیرت شده؟! گفتم: نه!
ساعت هفتِ -7-
ولی بعداً فهمیدم که من جای عقربه بزرگه را با کوچیکه اشتباه دیده بودم
خلاصه اون روز من دو بار صبحانه خوردم. جاتون خالی چقدر خوش مزه بود.
توضیح نوشت: پارسال من کلاس اول بودم.![]()
| Design By : Pichak |
